شعر ايراني، ايران، شعر فارسي، شعر نو، شعر پست مدرن، پسامدرن، شعر اعتراض، غزل مدرن، ادبيات، شعر معاصر، شعر،
شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

۱ دست‌های قطبی‌ام  را به استوای تنت می‌سپارم گرمم کن!   ۲ تنت خط استوا است شرجی و داغ   ۳ حرف ِ حساب نزن من هیچ وقت حساب و کتابم  خوب نبوده است   ۴ شعرهای شبانه  و  هق هق. واژه‌هایم  سر روی ِ شانه‌هایت می گذارند و  شُرشُر اشک این کار هر شب من است   ۵ [...]

-دوازده روایت از قصه‌ی چشم‌هایت- -۱- معجزه‌ی فصیح ِ چشمانت، بلوغ ِ‌ بلاغت بود. -۲- قصه‌ی هزار و یک شب به حکایت ِ چشمانت که رسید دیگر نه شبی مانده بود نه قصه‌ای -۳- شهر، آژیر، استرس آشوب. . چشمانت روستایی ِ ساده شهرآشوب . -۴- درست وسط  ِ قصه‌یِ چشمانت رها شدم آی راوی تمامم کن! -۵- قصه‌ی یک شب چشمانت قصه‌ی هزار [...]

چشمانم زیر ستیغ شعارهای زنده باد و مرده باد گشوده شد. کنار قنداقم، کارگاه‌های فرآوری کوکتل مولوتوف بود. وقتی دندان در می‌آوردم، به جای دندان‌گیر پلاستیکی، پوکه‌های فشنگ‌های جنگی به دندان گرفتم. اسباب‌بازی‌هام سربی بود. خاطراتم که بوی سرب می‌دهند، خلاصه می‌شود به، پسر همسایه، که از سربازی هیچ‌گاه برنگشت. و شوهر فخری، که درست [...]

من با ریواس خوابیده ام، شبی با آه های ته جیبم، هم با تمام رویاهای چروک با تمام لحظه هایی که توی رگم وول می خورند و از تمام شب ها و روزها عبور کرده ام که بیایم به قصاوت خودم پشت میز آقای قاضی بنشینم با کلاه گیسی به بزرگی قرطاس بازی های قّو [...]

ماهی‌بانوی نجیب پنج‌شنبه‌‍‌ها با شرقی‌ترین نگاه‌ گونه‌هایی سرخ زیر یخ‌برف‌های دی مثل شرم، مثل آه. آرام می‌آید آن سویِ پر ازدحام خیابان،  زیر رنگ‌ پریده‌گی مهتاب رنگ‌واره‌های دو چشم، عسل- پسِ پرده‌ها راه‌هایی که تو را می‌بلعند، تمام شوی، تا، هر شب- پشت هر پنجره‌ای، مثل شمعدانی شنبه‌ها انقلاب موزونی را شروع می‌کنی که مثل [...]

باور کنید! خواب نیست این، رویا هم نیست. یک چیز، مثلِ وحی، مثل غریزه، مثل یک راز است، باور کنید. *** یک روز در همین شهر، شهر بزرگ من، تهران! وسط همه‌ی میادین و چهاراه‌ها و پیاده‌روها بوسه، نشانِ عشق خواهد بود. اجباری! و دست‌های خالی را، درخیابان‌ها تکفیر خواهند کرد *** یک روز، در [...]

من و درد هم‌دردیم! می‌بینی، از هر طرف که نگاه کنی می‌سوزی! * وقتی به خودم آمدم دیدم به خودم نرفته‌ام هر چه خوب بود به پدرم هر چه زیبایی بود به مادرم  هر چه قابل تحسین بود از اجدادم و هر چه بدی بود به خودم رفته بود! * ولی خودم را گم نکرده‌ام! [...]

با بافه‌هایِ از دو سو رها داغ می‌شوم، گُر می‌گیرم مثل انتهای فصلِ گرم، خرماپزان است، گویی، غرق در لیفه‌هایِ ریخته از چپ و راست چوبه‌ی دارمی، شیرین! . قصیده‌ای است قصه‌ی چشمانت، سرخ! دف را شهید می‌کنی، زیرِ ضربآهنگِ پاهات پلک که می‌زنی، تقدیر روز را به شب حواله می‌کنی جامی بریز، پیاله‌های مست، [...]

بلندترین شعر من، هجایی است، میان لبهات که می‌ریزدم. . مثل گوش ماهی‌هایی که صبح زود، ساحل را، شنواترین موجود دنیا کرده‌اند. گوشم به زنگ است میان لبهات شعرمی، درست سربزنگاه! . همه چیز  مثل سایه‌های ظهرگاهی کوتاه است، تا، فاصله‌ی دو پلک را، می‌ریزی‌اش میان صخره‌ها و موج می‌شوی، زیر پا خالی می‌شودم، درست [...]

تنوره می‌کشی سرخ، از جمجمه‌ی جم جامی بزن، ای جان! حالِِ جام جمم، امروز، جمعه نیست!   نزدیک ظهر ظاهر می‌شوی حرصم را به رخ بکشی فرزین! جخ، با تبرزین توی خیابان‌های تهران، کاسه‌ی چه کنم به سر می‌کشد، مثل هلاهل! پیاده شو با هم (برویم ) قدم زنیم.   این روزها حال هیچ‌کس بهتر [...]

چهل و دو شمع نذر چشمانت

باور کنید!

خواب نیست این،

رویا هم نیست.

یک چیز، مثلِ وحی،

مثل غریزه، مثل یک راز است،

باور کنید.

***

یک روز

در همین شهر،

شهر بزرگ من، تهران!

وسط همه‌ی میادین و چهاراه‌ها و پیاده‌روها

بوسه، نشانِ عشق خواهد بود.

اجباری!

و دست‌های خالی را،

درخیابان‌ها تکفیر خواهند کرد

***

یک روز،

در همین شهر

بزرگ‌ترین چراغ‌ها را، برای تاریکی شب خواهیم افروخت

***

یک روز،

بزرگ‌ترین دیگِ آشِ پشتِ پا را،

برای رفتنِ نفرت، بار خواهیم گذاشت

باور کنید!

***

یک روز،

این شهر، شهر بزرگ من

از خواب برخواهد خاست

روزی که

چشم‌ها، شهرآشوبی‌ها کنند

و گرمای دست‌ها، دست‌‌ها را می‌سوزاند

آن روزِ نزدیک

گره‌ها باز خواهند شد، همه‌ی گره‌ها

تمام گره‌ها که به سبزه‌ها زده‌ایم

و تمام آن‌هایی که به زندگیمان افتاده

و چهل و دو گره که من زده‌ام، نیز

که نذر چشمانت کرده‌ام

باز خواهد شد.

می‌دانم

باور کنید

خواب نیست این

رویا نیست

چیزی مثل وحی، تویِ تودرتویِ من وول می‌خورد.

***

باور کنید!

ماهی‌بانوی شعرها

ماهی بانوی شعرها::: شالیز، نامی مجازی برای دختری شعر-زی که هیچ‌گاه زاده نشده مگر از خاکستر آتشبال. دل‌گویه‌هایتان امید بخش است. روی عنوان مطالب کلیک کرده و نظرگاهتان را به یادگار بگذارید.

More Posts - Website - Twitter - Facebook

No related posts.

۵ دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. afsaneh می‌گه:

    این شعر فوق العاده است چیزی برای گفتن ندارم جز سکوتی سرشار از هر آنچه زیبا می شود در باره اش گفت و تکرار شاه بند زیبایش:
    و چهل و دو گره که من زده ام نیز
    که نذر چشمانت کرده ام
    باز خواهد شد

    مي‌پسندي يا نه؟ Thumb up 1 Thumb down 0

  2. صبور بانو می‌گه:

    یک روز،
    در همین شهر
    بزرگ‌ترین چراغ‌ها را، برای تاریکی شب خواهیم افروخت …

    مثل همیشه عالی است و تاثیرگذار
    صبور بانو recently posted..کی به کیهMy Profile

    مي‌پسندي يا نه؟ Thumb up 1 Thumb down 0

  3. دسترسي ويژه نويسنده
    جناب بیگلو
    با تشکر از همکاری صمیمانه ی شما

    متاسفانه به دلیلی نامعلوم اسامی کاتبین کافه بهم ریخته بود
    و حتما به همین علت هم شما گمان کرده اید که باید کافه را به روز کنید .
    به این مسئله رسیدگی شد و پست زیبای شما ثبت موقت گردید تا در زمان مقرر به روز رسانی شود . باز هم از همکاری شما متشکریم .

    ترتیب به روز رسانی کافه مثل گذشته , دو هفته یک بار پنج شنبه ها و به ترتیب نام نویسندگان خواهد بود .

    به روز باشید

    مي‌پسندي يا نه؟ Thumb up 0 Thumb down 0

  4. آوات می‌گه:

    ۴۲ شمع زندگانیت تا ۱۰۰ شمعی ادامه دار باد

    مي‌پسندي يا نه؟ Thumb up 1 Thumb down 0

  5. شازده کوچولو می‌گه:

    فوق العاده است این!!!!

    مي‌پسندي يا نه؟ Thumb up 0 Thumb down 0

دیدگاه خود را به ما بگویید.

CommentLuv badge